لهزه های گم شده
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠ 

 

یاد آن روزی که لحظه هایم لهزه بود!

بی تکلف ، بی تعقل

دور از الفبای مرسوم این و آن

...

لهزه های کوچک اما گرم ، چون آغوش

چون زیره بال "یا کریم" های خانه مادر بزرگ

 

کوچک اما ... 

            تا ابد زیبا تا ابد جاری


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ 

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب درها رو باز میذارم


کلمات کلیدی:
 
لذتهای زندگی
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥ 

 

به زنبورها بگویید گلهای بیابان زنده اند هنوز

به ماهی ها بگویید رودخانه ها جاری اند هنوز و لاک پشت ها خانه به دوشند هنوز

به جیرجیرک ها میگویم که شبهایم رنگی اند هنوز

بگویید چون آدمکها عاقلند هنوز و به سوی چراغی راضی اند هنوز

مدادرنگی هایم ارغوانی را میفهمند هنوز و دستانم با انارها قرمزند هنوز و گل هایم را

رنگ میزنم هر روز

هنوز رنگین کمان را میتوان کشید ، بالهای نقره ای را میتوان بوسید..

بگویید تا از یاد نبرند که خدا از یادمان نبرده است تا خود فراموش نکنم  هنوز از دیدن

ماهی عید مستم و با عطر شمعدانی ها زنده..


کلمات کلیدی: انار ، مدادرنگی ، ماهی
 
کوچک! اما سخت
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢ 

صدای

 

نفسهایت تا ابد در گوش زمان زمزمه میکند 

تو میدانی لحظه ظهور بیداریست

 باز صدایت می زنند در سکوت طبیعت غرقه ای و من جز آسمان پناهی ندارم

نه تو نمی خواهی صدایم ..

و 

میدانی دستانم چقدر کوچک ست و سرد  ، جان را تقدیم میکنم تا نشنوم زمزمه های لب

بیداری را !

 


کلمات کلیدی:
 
خط خطی
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱ 

کنار خاطره ای می ایستم و تو عکس می گیری.

که به یاد تو باشم ، به یاد خاطره ای که رنگ و بوی تو را دارد

که وقتی دلتنگ شدم وقتی بزرگ شدم

قد کشیدم تا جاهایی که آن روز ، عقلم قد نمی داد ...

بی خیال ! 

راستی حالت چطور است ؟


کلمات کلیدی:
 
خیال
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸ 

 

در ایجا که خدا نیز گهی عبد زمان می گردد ،

 

همه "های" اند و همه "هوی" ،

 

در کنجی که منم لیک، کسی نیست

نه صدایی و سکوتی !

نه فریبا و فریبی

منم و زلف تو و سایه باد ...


کلمات کلیدی:
 
به طراوت
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦ 

تو در آن لحظه که خورشید بدرود افق گفت ...

چون پشت آن لحظۀ جادو بنشستی ، در لب پنجره یا پهنۀ ایوانی باز ،

راستی چه بگوش قاصدکت خواندی ،

کز دور مرا هر قاصدکی می بیند پشت به من کرده و زار می گرید؟


کلمات کلیدی: لواشک! ، کیف چرمی!
 
یاد از آن روز
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧ 

کمی تلخ و شیرین

به طعم زندگی ، طعم خواب

کمی آن طرف تر از صدای پای صبح و بوی آفتاب

 

کوچه های همیشه خاک و هوایی همیشه پاک

 

دوستانی به رنگ تابستان

بهاری به رنگ لباس کودکی

 

دلم تنگه ... تنگه لحظه لحظه های بچگی


کلمات کلیدی: تولدم مبارک :دی